آن پروازهای بلند
آن خیال های غریب
گم کرده ام عروسک کوکی ام را
و به دنبال آن تمام کودکی ام را
من ناخواسته بزرگ شدم
و مدت هاست که معصومیت کودکانه ی چشم هایم را
از دست داده ام.......
دختر طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش
های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته چسب زخمی که
در دست داشت خیره شد و بیاد حرف های پدرش افتاد : اگر تا پایان
ماه تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رنگ
رو برات می خرم.دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی
من باید دعا کنم که هر روز دست و پا و صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا ...
و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و با خود گفت : نه ...خدا
نکنه اصلا کفش نمی خوام.!!!
![]()
گاهی که دلم…
به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…
چشمهایم را فراموش می کنم…
اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…
من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…
مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…
و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…
و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…
با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست…
از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…
و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…
و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…
از چهار فصل دست کم یکی که بهار است…
![]()
بر لبهء پنجرهء احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور كنم

باز باران با ترانه
با گوهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه
یادم آرد روز باران
گردش یك روز دیرین
خوب و شیرین
توی جنگل های گیلان
كودكی ده ساله بودم
شاد و خرم
نرمو نازك
چست و چابك
با دو پای كودكانه
می دویدم همچو آهو
می پریدم ازلب جوی
دور میگشتم ز خانه
می شنیدم از پرنده
داستان های نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
بس گوارا بود باران
وه چه زیبا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی, پندهای آسمانی
بشنو از من كودك من
پیش چشم مرد فردا
زندگانی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا
باز باران با ترانه، می چکد از چشم خیسم
با گهر های فراوان قصه ام را می نویسم
می خورد بر بام گونه اشک های بی درنگم
می چکد بر روی کاغذ لحظه های رنگ رنگم
یادم آرد روز باران چشم در چشم سیاهش
گردش یک روز دیرین در بلندای نگاهش
شاد و خرّم، نرمو نازک، عاشقی دیوانه بودم
توی جنگل های احساس از نگارم می سرودم
می دویدم همچو آهو گرد قلب مهربانش
می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش
می شنیدم از پرنده قصّه های مرگ فرهاد
از لب باد وزنده عشق های رفته بر باد
داستانهای نهانی گشت بر من آشکارا
رازهای زندگانی کرده بودش سنگ خارا
پیش چشم مرد فردا دستش از دستم جدا شد
زندگانی خواه تیره، خواه روشن بر فنا شد
باز باران با ترانه در دو چشمانم نشسته
از وجودم مانده تنها تکه قلبی سرد و خسته
خسته از نامردمی های فراوان زمانه
خسته از احساس دوری از نگارم بی بهانه
حال پرسم روز باران، قصۀ یک مرد تنها
پیش چشم مرد فردا چیست زیبا؟ چیست زیبا؟
امیر جهانگرد
توی کوچه پس کوچه های قلبت دنبال یک خونه میگشتم
هیچ دری به روم باز نبود
گفتم عیب نداره میرم یک جای دیگه
شاید یک گوشه کناری پیدا کردم که بتونم اونجا موندگار بشم
هیچ جا رو پیدا نکردم
اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود
از یکی پرسیدم کجا میتونم بمونم
بهم گفت اینجا هر کی یک خونه ای داره بگرد آدرس خونتو پیدا کن
کل قلبتو گشتم همه جاشو
هیچ جایی به اسم من نبود
رفتم پیش یک نفر گفتم من جایی ندارم چه کار کنم
گفت پس حتما اشتباه اومدی از این جا برو
منم رفتم چون دیدم توی قلبت جایی برای من نیست
اما یک چیزیو جا گذاشتم
تیکه تیکه های قلبم که شکسته شده بود
كسی را كه دوست داری،تورادوست نمی دارد.
كسی كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری
اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند
و این رنج است زندگی یعنی این!!!!

و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم
سهراب سپهری

می خندی و به روش نمیاری که می دونی داره دروغ میگه. بعدش که یکم دو دو تا چار تا می کنی میبینی که به پشم فروختت. اینجاس که دلت فقط یه دیوار می خواد که سرتو بکوبی توش تا شاید محض رضای خدا آدم شی و اینو بفهمی که خیلی از آدما ارزش خوبیاتو ندارن !!
پ.ن۱: چند وقته که خیلی دلم می خواد روابطمو با اطرافیام محدود کنم. نمی دونم چه شکلی ...
پ.ن۲: دلم می خواد گوشیمو بندازم تو سطل آشغال !
عاشق صدای شرشر باران
عاشق پنجره های خیس باران خورده و
عاشق کوچه های نمناک انتظار
من عاشقم...
عاشق شب های پرستاره و مهتابی
در کوچه پس کوچه های دلواپسی و دلتنگی
در انتظار دیدار یک آشنا
من عاشقم...
عاشق پاکی و معصومیت
عاشق نگاهی پاک و بی ریا
عاشق سبزی بهار و
عاشق تمام شقایق هایی که عاشقند
و در آخر من عاشقم...
عاشق تو
عاشق با تو بودن و
بدون تو من عاشق هیچ چیز نخواهم

چشمانم را از گریه به دور
تا غرورم پا بر جای بماند
در دل را بستم تا حسرت دوریی نکشد
فکر را مشغول کردم تا یاد عشق نکند
روزگار رفتنیست
مشکل کجاست
می توانم بشنوم از صدای باران
که می خواند این روزها هم رفتنیست
پدر عاشقی بسوزه ...........
برای مشاهده کامل مطالب روی ادامه مطلب کلیک کنید
من سرم توی کار خودم بود
ادامه مطلب

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مىکرد نگاه
مىکرد.
ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.
از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟
مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مىکنى و باعث ناراحتى من مىشوی، یکى از موهایم
سفید مىشود.
دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی
توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه… می باره و می باره و…
اینقدر می باره تا آبی شه… آفتابی شه…!!! کاش… کاش می شد مثل
آسمون بود… کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی
شی… بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده

دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی
من تو شده ای
به خدا بدان که این دست خودم نیست!اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است
و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از
غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!دست خودم نیست که همه لحظه ها تو
را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.دست خودم نیست که دوست دارم همیشه
در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر
لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!به خدا دست خودم نیست که هر شب به
آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!دست خودم
نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی
دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی
روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه
با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه
بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم
اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم
قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من
دلت پرنده می خواهد
نرم بر شانه ات بنشیند
آرام بخوابد . .
تو روز را بخواه
پرنده می آید به حتم
می نشیند بر شانه ات نرم
می خوابد آرام . .
تو فقط
روز را بخواه . .

یک نفر هست که از پنجرهها
نرم و آهسته مرا میخواند
گرمی لهجه بارانی او
تا ابد توی دلم میماند
یک نفر هست که در پرده شب
طرح لبخند سپیدش پیداست
مثل لحظات خوش کودکیام
پر ز عطر نفس شب بوهاست
یک نفر هست که چون چلچلهها
روز و شب شیفته پرواز است
توی چشمش چمنی از احساس
توی دستش سبد آواز است
یک نفر هست که یادش هر روز
چون گلی توی دلم میروید
آسمان ، باد ، کبوتر، باران
قصهاش را به زمین میگوید
یک نفر هست که از راه دراز
باز پیوسته مرا میخواند

كودك نجوا كرد : خدایا با من حرف بزن .
مرغ دریایی اواز خواند . كودك نشنید.
سپس كودك فریاد زد : خدایا با من حرف بزن.
رعد در اسمان پیچید اما كودك گوش نداد.
كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.
ستاره ای درخشید ولی كودك توجه نكرد.
كودك فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده .
ویك زندگی متولد شد. اما كودك نفهمید.
كودك با ناامیدی گریست.
خدایا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اینجایی .
بنا براین خدا پائین امد وكودك را لمس كرد .
ولی كودك پروانه را كنار زد و رفت .
کی گفته پاییز اونه که باد برگا رو می ریزه 
واسه دلی که عاشقه تموم سال پاییزه...
ای کاش گل بودی و من از باغها می چیدمت
یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت
ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان
هر وقت باران می گرفت از دور می بوسیدمت
...






