تبلیغات

بهار نارنج

خواب های کودکانه ام چه شد؟
آن پروازهای بلند
آن خیال های غریب
گم کرده ام عروسک کوکی ام را
و به دنبال آن تمام کودکی ام را
من ناخواسته بزرگ شدم
و مدت هاست که معصومیت کودکانه ی چشم هایم را
از دست داده ام.......
 
...

i_31189



شنبه 21 اسفند 1389 | نظرات ()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



جمعه 9 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  

دختر طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش

های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته چسب زخمی که

در دست داشت خیره شد و بیاد حرف های پدرش افتاد : اگر تا پایان

ماه تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رنگ

رو برات می خرم.دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت : یعنی

من باید دعا کنم که هر روز دست و پا و صورت ۱۰۰ نفر زخم بشه تا ...

و بعد شانه هایش را بالا انداخت و به راه افتاد و با خود گفت : نه ...خدا

نکنه اصلا کفش نمی خوام.!!!

 تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com  




جمعه 9 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

http://radsms.com/image/image_post/motefareghe/gol-ziba.gif

گاهی که دلم…

به اندازه ی تمام غروبها می گیرد…

چشمهایم را فراموش می کنم…

اما دریغ که گریه ی دستانم نیز مرا به تو نمی رساند…

من از تراکم سیاه ابرها می ترسم و هیچ کس…

مهربانتر از گنجشکهای کوچک کوچه های کودکی ام نیست…

و کسی دلهره های بزرگ قلب کوچکم را نمی شناسد…

و یا کابوسهای شبانه ام را نمی داند…

با این همه ، نازنین ، این تمام واقعه نیست…

از دل هر کوه کوره راهی می گذرد…

و هر اقیانوس به ساحلی می رسد…

و شبی نیست که طلوع سپیده ای در پایانش نباشد…

از چهار فصل دست کم یکی که بهار است…

http://radsms.com/image/image_post/motefareghe/gol-ziba.gif




جمعه 9 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

*داستان خنده دار-limotorsh.net




ادامه مطلب
پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

خیلی دلم گرفته

چرا هیچکی پیدا نمیشه یه کم باهاش حرف بزنم




پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 | نظرات ()



پنجشنبه 8 اردیبهشت 1390 | نظرات ()
و اینك باران

بر لبهء پنجرهء احساسم می نشیند

و چشمانم را نوازش می دهد

تا شاید از لحظه های دلتنگی عبور كنم

 




چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یك روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

كودكی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرمو نازك

چست و چابك

با دو پای كودكانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم ازلب جوی

دور میگشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

بس گوارا بود باران

وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی, پندهای آسمانی

بشنو از من كودك من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا




چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

   

باز باران با ترانه، می چکد از چشم خیسم

با گهر های فراوان قصه ام را می نویسم

می خورد بر بام گونه اشک های بی درنگم

می چکد بر روی کاغذ لحظه های رنگ رنگم

یادم آرد روز باران چشم در چشم سیاهش

گردش یک روز دیرین در بلندای نگاهش

شاد و خرّم، نرمو نازک، عاشقی دیوانه بودم

توی جنگل های احساس از نگارم می سرودم

می دویدم همچو آهو گرد قلب مهربانش

می پریدم از لب جوی بلند گیسوانش

می شنیدم از پرنده قصّه های مرگ فرهاد

از لب باد وزنده عشق های رفته بر باد

داستانهای نهانی گشت بر من آشکارا

رازهای زندگانی کرده بودش سنگ خارا

پیش چشم مرد فردا دستش از دستم جدا شد

زندگانی خواه تیره، خواه روشن بر فنا شد

باز باران با ترانه در دو چشمانم نشسته

از وجودم مانده تنها تکه قلبی سرد و خسته

خسته از نامردمی های فراوان زمانه

خسته از احساس دوری از نگارم بی بهانه

حال پرسم روز باران، قصۀ یک مرد تنها

پیش چشم مرد فردا چیست زیبا؟ چیست زیبا؟

امیر جهانگرد                                                                                                                                                  





چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچك دات نت www.pichak.net

 تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچك » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net كلیك كنید

توی کوچه پس کوچه های قلبت دنبال یک خونه میگشتم

هیچ دری به روم باز نبود

گفتم عیب نداره میرم یک جای دیگه

شاید یک گوشه کناری پیدا کردم که بتونم اونجا موندگار بشم

هیچ جا رو پیدا نکردم

اونجا خیلی شلوغ پلوغ بود

از یکی پرسیدم کجا میتونم بمونم

بهم گفت اینجا هر کی یک خونه ای داره بگرد آدرس خونتو پیدا کن

کل قلبتو گشتم همه جاشو

هیچ جایی به اسم من نبود

رفتم پیش یک نفر گفتم من جایی ندارم چه کار کنم

گفت پس حتما اشتباه اومدی از این جا برو

منم رفتم چون دیدم توی قلبت جایی برای من نیست

اما یک چیزیو جا گذاشتم

تیکه تیکه های قلبم که شکسته شده بود

 




سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

 كسی را كه دوست داری،تورادوست نمی دارد.

 كسی كه تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری

اما كسی كه تو دوستش داری و او هم تو را دوست دارد

 به رسم و آئین هرگز به هم نمی رسند

                                و این رنج است زندگی یعنی این!!!!




سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

                

  و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله ی نورها دراز کشید

                                         و هیچ فکر نکرد که ما میان پریشانی تلفظ درها

                                                           برای خوردن یک سیب چقدر تنها ماندیم

                                                                                                     سهراب سپهری

 




سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

داستان همسری که عشق او را از طلاق منصرف کرد

میدونم یه کم طولانیه ولی بد نیست بخونی




ادامه مطلب
سه شنبه 6 اردیبهشت 1390 | نظرات ()
fu548 سرگرمی دانشجویی


ادامه مطلب
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

می خندی و به روش نمیاری که می دونی داره دروغ میگه. بعدش که یکم دو دو تا چار تا می کنی میبینی که به پشم فروختت. اینجاس که دلت فقط یه دیوار می خواد که سرتو بکوبی توش تا شاید محض رضای خدا آدم شی و اینو بفهمی که خیلی از آدما ارزش خوبیاتو ندارن !!

 

پ.ن۱: چند وقته که خیلی دلم می خواد روابطمو با اطرافیام محدود کنم. نمی دونم چه شکلی ...

پ.ن۲: دلم می خواد گوشیمو بندازم تو سطل آشغال !




دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

 

عاشق صدای شرشر باران
عاشق پنجره های خیس باران خورده و
عاشق کوچه های نمناک انتظار
من عاشقم...
عاشق شب های پرستاره و مهتابی
در کوچه پس کوچه های دلواپسی و دلتنگی
در انتظار دیدار یک آشنا
من عاشقم...
عاشق پاکی و معصومیت
عاشق نگاهی پاک و بی ریا
عاشق سبزی بهار و
عاشق تمام شقایق هایی که عاشقند
و در آخر من عاشقم...
عاشق تو
عاشق با تو بودن و
بدون تو من عاشق هیچ چیز نخواهم




دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

چشمانم را از گریه به دور

تا غرورم پا بر جای بماند

در دل را بستم تا حسرت دوریی نکشد

فکر را مشغول کردم تا یاد عشق نکند

روزگار رفتنیست

مشکل کجاست

می توانم بشنوم از صدای باران

که می خواند این روزها هم رفتنیست 




دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

پدر عاشقی بسوزه ...........

برای مشاهده کامل مطالب روی ادامه مطلب کلیک کنید

من سرم توی کار خودم بود




ادامه مطلب
دوشنبه 5 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

         

هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید زن بگیرد تا آدم بشود ، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند. در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است ! اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید. من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه وشیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند! اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. می گفت چون اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید . ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست. از آن موقه خاله با من قهر است. قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان! البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من




یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

یک روز یک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه

مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفید در بین موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسید: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفیده؟

مادرش گفت: هر وقت تو یک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوی، یکى از موهایم

سفید مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهمیدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفید شده!




یکشنبه 4 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

خوش به حال آسمون که هر وقت دلش بگیره بی بهونه می باره … به کسی

توجه نمی کنه … از کسی خجالت نمی کشه… می باره و می باره و…

اینقدر می باره تا آبی شه… ‌آفتابی شه…!!! کاش… کاش می شد مثل

آسمون بود… کاش می شد وقتی دلت گرفت اونقدر بباری تا بالاخره آفتابی

شی… بعدش هم انگار نه انگار که بارشی بوده




شنبه 3 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

دست خودم نیست اگر می بینی عاشق تو هستم ، دیوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگی

من تو شده ای

به خدا بدان که این دست خودم نیست!اگر میبینی چشمانم در بیشتر لحظه ها خیس است

و دستانم سرد است و اگر میبینی همه لحظه های دور از تو بودن اینهمه سخت و پر از

غم و غصه است بدان که این دست خودم نیست!دست خودم نیست که همه لحظه ها تو

را در جلو چشمانم میبینم و به یاد تو می باشم.دست خودم نیست که دوست دارم همیشه

در کنارت باشم ، دستانت را بگیرم ، بر

لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگیرم!به خدا دست خودم نیست که هر شب به

آسمان نگاه می اندازم و ستاره ای درخشان را میبینم و به یاد تو می افتم!دست خودم

نیست که هر سحرگاه به انتظارت مینشینم تا در آسمان دلم طلوعی دوباره داشته باشی 




جمعه 2 اردیبهشت 1390 | نظرات ()

هر شب وقتی تنها میشم حس می کنم پیش منی

 دوباره گریم می گیره انگار تو آغوش منی

 روم نمیشه نگات کنم وقتی که اشک تو چشمامه

 با اینکه نیستی پیش من انگار دستات تو دستامه

بارون میباره و تو رو دوباره پیشم می بینم

 اشک تو چشام حلقه میشه دوباره تنها میشینم

 قول بده وقتی تنها میشم بازم بیای کنار من




جمعه 2 اردیبهشت 1390 | نظرات ()




جمعه 2 اردیبهشت 1390 | نظرات ()
روز هایی هست

دلت پرنده می خواهد

نرم بر شانه ات بنشیند

                                  آرام بخوابد . .

تو روز را بخواه

پرنده می آید به حتم

می نشیند بر شانه ات نرم

                                    می خوابد آرام . .

تو فقط

روز را بخواه . .




چهارشنبه 31 فروردین 1390 | نظرات ()
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.



چهارشنبه 31 فروردین 1390 | نظرات ()
 

 

یک نفر هست که از پنجره‌ها


نرم و آهسته مرا می‌خواند


گرمی لهجه بارانی او


تا ابد توی دلم می‌ماند


یک نفر هست که در پرده شب


طرح لبخند سپیدش پیداست


مثل لحظات خوش کودکی‌ام


پر ز عطر نفس شب‌ بوهاست


یک نفر هست که چون چلچله‌ها


روز و شب شیفته پرواز است


توی چشمش چمنی از احساس


توی دستش سبد آواز است


یک نفر هست که یادش هر روز


چون گلی توی دلم می‌روید


آسمان ، باد ، کبوتر، باران


قصه‌اش را به زمین می‌گوید


یک نفر هست که از راه دراز


باز پیوسته مرا می‌خواند




چهارشنبه 31 فروردین 1390 | نظرات ()

كودك نجوا كرد : خدایا با من حرف بزن .


مرغ دریایی اواز خواند . كودك نشنید.


سپس كودك فریاد زد : خدایا با من حرف بزن.


رعد در اسمان پیچید اما كودك گوش نداد.


كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.


ستاره ای درخشید ولی كودك توجه نكرد.


كودك فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده .


ویك زندگی متولد شد. اما كودك نفهمید.


كودك با ناامیدی گریست.


خدایا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اینجایی .


بنا براین خدا پائین امد وكودك را لمس كرد .


ولی كودك پروانه را كنار زد و رفت .




سه شنبه 30 فروردین 1390 | نظرات ()

...

www.taranome-ashk.blogfa.com 

ستارهکی گفته پاییز اونه که باد برگا رو می ریزه ستاره

ستارهواسه دلی که عاشقه تموم سال پاییزه...ستاره

 




سه شنبه 30 فروردین 1390 | نظرات ()

ای کاش گل بودی و من از باغها می چیدمت     

    یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت

ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان    

    هر وقت باران می گرفت از دور می بوسیدمت 

...

i_31189



سه شنبه 30 فروردین 1390 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin