تبلیغات

بهار نارنج

شِـــکـْـلـَکْ هــآے خــآنــــــومـے دختری بود عاشق همه چیز
عاشق شعرهای دفتر خود
عاشق دوستهای کودکی اش
خنده های قشنگ مادر خود

عاشق شعرهای حافظ بود
دوستدار مسافر سهراب
زیر لب عاشقانه های بنان،
اهل موسیقی و لباس و کتاب

روسری های آبی تیره
چادر ناشیانه ای بر سر
زیر پایش زمین خاکی و سرد
توی فکرش جهان بالا تر

بوی گل، بوی نم نم باران
مست می کردش و سبک می شد
فوری از لاک در می آمد
و بعد
مثل یک بچه صاف و رک می شد

گاه حتی تمام شبهایش
به تماشای آسمان می رفت
آرزوی ستاره بودن داشت
در خیالش به کهکشان می رفت

فکر می کرد می شود آدم
یک عقاب بلند پا باشد
فکر می کرد ظرفیت دارد،
عاشق مردم و خدا باشد

دخترک....بگذریم احمق بود
شایدم...نه! دچار بیماری
مثلأ یک هراس مزمن داشت
مثلأ یک جنون ادواری

آخرش را ولی نمی دانید
که کجا رفت و با خودش چی کرد
دوستانش همیشه می گفتند
آخه او چطور قاطی کرد؟

آخرش را درست فهمیدید
قاطی ازدحام مردم شد
بین انباری از محبت و عشق
مثل یک دانه سبک گم شد

با خودش عهد کرد بر گردد
به همان روزهای بارانی
به همان خنده های از ته دل
به همان حال و روز انسانی

با خودش عهد کرد...
بگذاریدباقی اش را خدا رقم بزند
آفتاب و ستاره بود و زمین!!!
دخترک رفت تا قدم بزند...



جمعه 12 فروردین 1390 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin