تبلیغات

بهار نارنج

كودك نجوا كرد : خدایا با من حرف بزن .


مرغ دریایی اواز خواند . كودك نشنید.


سپس كودك فریاد زد : خدایا با من حرف بزن.


رعد در اسمان پیچید اما كودك گوش نداد.


كودك نگاهی به اطرافش انداخت و گفت:خدایا بگذار ببینمت.


ستاره ای درخشید ولی كودك توجه نكرد.


كودك فریاد زد:خدایا به من معجزه ای نشان بده .


ویك زندگی متولد شد. اما كودك نفهمید.


كودك با ناامیدی گریست.


خدایا با من در ارتباط باش . بگذار بدانم اینجایی .


بنا براین خدا پائین امد وكودك را لمس كرد .


ولی كودك پروانه را كنار زد و رفت .




سه شنبه 30 فروردین 1390 | نظرات ()

طراح قالب
Weblog Skin